تبليغاتX
اصول شناخت و تغییر
هر کس دغدغه تغییر ندارد وارد نشود

فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست          كـجــاست شيردلي كز بـــلا نپرهيزد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:6  توسط whoami 

عدم ارضاء جنسي، علت نارضايتي بين بيشتر زوجين.

انگيزه‌هاي پنهان شهوت، ظاهر، پول، جايگاه اجتماعي و غيره در تصميم‌گيري براي ازدواجي به سبك حيوانات (كتاب "الاغي كه ازدواج كرد" را بخوانيد)...

در استرولوژي، ازدواج هفتمين خانه است كه در را به سوي دشمن باز مي‌كند. عاشقان شروع، دشمنان چند ماه بعد...

بگذاريد مدرسه‌اش تمام شود، 18 سن خوبي است. تحصيلات دانشگاهي بسيار مهم است، پس 22 عالي است. ادامه تحصيل و جايگاه شغلي، 28 يا رندش كنيم 30 بهترين سن براي فكر كردن درباره ازدواج است... حال اينكه سن آمادگي اجتماعي دوبرابر سن بلوغ و قاعدگي و آمادگي فيزيكي است از خنگي طبيعت است يا عقب‌ماندگي جوامع بماند...

آيا انتخاب همسر مهمترين انتخاب زندگي نيست؟ چرا بايد چنين انتخابي در اوج هيجانات و احساسات و خامي عقل و فقدان تجربه و فوران هورمونهاي جنسي باشد؟ آيا بايد چند دهه صبر كرد تا بدانيم چه مي‌خواهيم؟

ازدواج كامل

هر بازگشت (تناسخ) از قبل با هدف انجام مأموريتي طراحي مي‌شود ("سفر ارواح" را حتماً بخوانيد). بررسي خانه دهم اين را آشكار مي‌كند.

حال اگر ندانيم هدفمان چيست انتخابمان چگونه خواهد بود؟

زوج يعني نصف.

"از نشانه‌هايش اينكه از روان خود شما براي شما زوجي آفريد كه بتوانيد با آنها سكينت بگيريد."

خيلي مواقع تناسخ‌ها فقط چون انتخاب درست صورت نگرفته است رخ مي‌دهند، چون بيدار كردن كونداليني مهم است! چون در اقامه صلات، اين انرژي جنسي است كه بايد در ميدان مغناطيس دو زوج از چاكراي جنسي به چاكراي لوتوس بالا رفته و سپس به چاكراي قلب پايين رود تا به سكينت تبديل شود.

"اوست كه سكينت را بر قلب كيمياگران فرو مي‌فرستد."

ترجمه آزاد از مقاله‌اي از اميرفطير

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:3  توسط whoami 

اگر هيچگاه تحمل شنيدن تكنوازي جليل شهناز در اصفهان، ابوعطا... را نداشته‌اي! پس برو و جان به جان‌آفرين تسليم كن!

بلسبوب بتهوون را مي‌ستايد كه او بدن استرال خورشيدي داشت و اثرش چنان بود...

من فكر مي‌كنم اگر او موسيقي ايراني را شنيده بود نظر ديگري هم داشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:57  توسط whoami 

يك شب سر در جيب مراقبت فروبرده بودم و زانوي اندوه در بغل گرفته كه استاد ما آمد و گفت زانوي اندوه از بغل واگير كه اندر بغل چيز ديگري به. لبخندي زدم و گفتم مثلاً چه؟ گفت زانوي غم.

 همينكه لبخندم پژمرد گفتم مرا تفاوت اندوه و غم چندان روشن نيست. گفت اندوه بايد كه ديس‌اينتگريت كني! خنده‌اي زدم و گفتم اينتگريت دانم چيست اين كه الان گفتي مشتق است؟ گفت بي‌مزگي مكن كه كار بي‌غمان است، در تجزيت اندوه و هرآنچه از احساسات است بايد اول كه ماهيتش بشناسي. بدان كه اندوه از نبود ايمان است بر قوانين، ورنه جايي كه هرچيز بر طبق قاعده است و هر كنشي را واكنشي، اندوه چه بايد خورد؟

گفتم اندوه بر حال خود مي‌خورم نه واكنش. گفت گر خطايي كرده‌اي بايد كه تكرار نكني كه زندگي‌ها درس گرفتن از تجربه است.

 گفتم غم؟ گفت آن در مرتبت تو نباشد كه كودكان را غم ندهند. گفتم كم! گفت نگاهت از آنجا كه بودي فراتر گير و افق خویش بنگر. همچنانكه زانوان در بغل داشتم بر مولاداهاراي خويش نيم‌نظري انداختم كه ادامه داد: اگر آن مشتق كه گفتي بداني چيست بر حال خود محاسبت كني و آينده‌ات با آن ببيني غمت در دل نشيند.

با اين سخن سيل اندوه در دلم برفت و اشكم راه ديده ببست و دگر استاد نديدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 16:25  توسط whoami