فيلسوفان، دانشمندان، موسيقيدانان، شاعران… بزرگ و خلاصه نوابغ، همه كيمياگراني هستند كه مس را به نقره تبديل كردهاند. كيمياگراني كه مس را به طلا تبديل كرده باشند از ميان عرفايي بودهاند كه در تاريخ اندكند.
به نظر من فلسفه با كانت و شوپنهاور مأموريت خود را تا حد قابل قبول به انجام رساند. هنگامي كه شوپنهاور قرن نوزده اعلام ميكند كه مكتب بودا و هندوئيسم غرب مسيحيت را هم تسخير خواهد كرد. در "نقد عقل محض" كانت عقل را فاقد صلاحيت براي اثبات يا رد همه مسائل ميداند و شوپنهاور در بخشي از نظرياتش بر لزوم كيمياگري تأكيد ميكند.
همچون صدرنشيني در ساير رشتههاي علمي و هنري، در فلسفه هم ملت آلمان با شوپنهاور در اوج است. البته شايد اين حرف به خاطر علاقه من به ديكتاتورها باشد! بگذريم، شوپنهاور پس از اينكه در "جهان همچون اراده و تصور" از جريان اراده در خلق زندگي صحبت ميكند به ارادهي ادامهي حيات ميرسد كه خود را در دستگاه تناسلي، ميل به رابطه جنسي، عشق، شهوت و خلاصه در ميل پنهان اما قدرتمند توليدمثل نشان ميدهد. او در جايي ميگويد كه نابغه كسي است كه در مقابل اين ميل ايستادگي ميكند و به همين دليل زنان كه مظهر توليدمثل هستند هيچگاه نابغه نيستند!
هرچند گفتههاي شوپنهاور به قول مولانا بر بنياد "چوبين" است اما جانمايه كلام او به بيان من همان كيمياگري است كه البته به توليد نقره ميانجامد و سخن نوابغ را تنها نوابغ درك ميكنند! خودش وقتي پس از شانزده سال خبر فروش نسخههاي كتابش را به عنوان كاغذ باطله شنيد گفت كه كتاب بزرگان مثل آينه است كه هركس به اندازه فهم خود از آن بهره ميبرد، اگر خري در آينه نگاه كند نبايد انتظار ديدن فرشتهاي داشته باشد.
و كيمياگري بيش از همه عزم ميخواهد چيزي كه در آدم نبود.