تبليغاتX
اصول شناخت و تغییر
هر کس دغدغه تغییر ندارد وارد نشود

كودكي

من در دهه 1960 در ولز، بريتانيا به دنيا آمدم… والدينم سالها بود كه صاحب فرزند نمي‌شدند. بعد از يك سري معالجات پزشكي مادرم حامله شد ولي دخترك، مرده به دنيا آمد. مادرم مي‌گفت كه نمي‌تواند فرزندي داشته باشد... و من از يك زن ظاهراً نازا به دنيا آمدم. او بعد از من هم بچه‌اي نداشت.

پدربزرگ‌هاي من زندگي‌هاي سختي داشتند و هردو در معادن زغال‌سنگ با دستمزدهاي پايين كار مي‌كردند… پدرم هم در نيروهاي مسلح خدمت مي‌كرد و در جنگ جهاني دوم به استراليا فرستاده شد. او در سال 1946 آنجا را ترك كرد، جايي كه من بعداً در 1994 به آنجا رفتم.

پدرم زمان بسيار كمي را در كودكي با من سپري كرد، و مادر پاكدامنم به سختي مي‌توانست زندگي مرا تأمين كند، اما او هميشه بامحبت و مهربان بود. موقعي كه من دو سال و نيم داشتم، پدرم مرد و مادرم دچار مشكل ستون فقرات شد و نزديك يك سال را در بيمارستان به سر برد در حالي‌كه من پيش خانواده پدرم رفته بودم.

                                   

همانطور كه من بزرگ‌تر مي‌شدم تجارب روحي و فوق‌طبيعي زيادي داشتم. البته در آن موقع چون هيچ تفاوتي نمي‌ديدم آنها را طبيعي قلمداد مي‌كردم. اينها تا 15 سالگي ادامه داشتند ولي از 12 سالگي شروع به محو شدن كرده بودند.

در بچگي من از تاريكي مي‌ترسيدم و با لامپ‌هاي روشن به رختخواب مي‌رفتم. در شروع، والدينم مي‌گفتند كه اينها فقط تصورات من است ولي بعداً نظر خود را عوض كردند.

همينكه شب مي‌شد من صداهايي مي‌شنيدم؛ شيپور، تق‌تق، صداهاي انسان، خنده پيرزن، صداي پا و غيره. پدرم اغلب مي‌آمد و به من اطمينان مي‌داد كه اينها فقط تصورات من است و همه چيز روبه‌راه است اما اين صداها، سايه‌هاي در حال حركت و… كم‌كم تبديل به بخش دائمي زندگي روزانه من شدند. كسي از اينها اطلاعي نداشت تا اينكه والدينم دوستي را دعوت كردند تا شب پيش من بماند ولي وقتي چراغ خاموش مي‌شد او از اين شبح‌ها مي‌ترسيد و ديگر برنگشت. دوست ديگري نيز آمد ولي او هم همينطور.

بعد از سالها تصميم گرفتم تا بحث صريحي را در اين باره با والدينم داشته باشم. ما نشستيم و من به آنها گفتم كه خانه، محل رفت و آمد اشباح شده است. آنها شروع كردند به اينكه اين غيرممكن است و... كه ناگهان صداي ضربه‌اي مثل كشيدن يك شي سنگين از داخل اتاق بلند شد. من و دوستانم اين صدا را بارها قبل شنيده بوديم. به آنها گفتم "پس اين چيه؟!". مادرم تسليم شد و گفت كه بهتر است يك كشيش بياوريم و خانه را تطهير كنيم، ولي اين كار انجام نشد و با آن زندگي كرديم.

چيزهايي كه من در تاريكي مي‌ديدم، عجيب‌غريب، بزرگ و آميبي‌شكل بودند كه دور من در چرخش بودند و زندگي خودشان را داشتند و به نظر مي‌رسيد كه قابليت ارتباط برقرار كردن در شكل عجيبي را داشتند. آنها تقريباً مرا به تمسخر مي‌گرفتند و احساس دروني بدي نسبت به آنها داشتم.

آنها در ابتدا بيشتر بودند و به تدريج كمتر مي‌شدند و يكي‌يكي با درمي‌آميختند و يكي مي‌شدند. من مي‌توانستم آنها را در فضاي بالاي سرم ببينم كه موقعيت خودشان را ترك مي‌كردند و به سمت من مي‌آمدند. وقتي آنها وارد من مي‌شدند مي‌توانستم بدي را كه با من درمي‌آميخت احساس كنم، هركدام به صورت متفاوتي از همديگر.

اينها ادامه داشت تا اينكه من هفت‌ساله شدم و يك شب ديگر موردي باقي نمانده بود. چند روز بعد كه يك شب بيرون بودم و ماه كامل را نگاه مي‌كردم، دست‌ها را به سوي ماه بلند كردم و گفتم: "بدي ديگر در بيرون من وجود ندارد چون در درون من است". سالها بعد فهميدم كه اينها بخش‌هاي مختلف ضمير ناخودآگاه هستند كه با شكل گرفتن شخصيت كودك تا سن هفت سالگي به تدريج وارد او مي‌شوند.

در بين خيلي از اتفاقاتي كه اطراف من رخ مي‌داد اين موارد را اينجا اشاره مي‌كنم. يك شب بعد از تاريكي من و دوستم در باغ بازي مي‌كرديم و من شروع كردم به صحبت كردن راجع به چيزهاي فوق‌طبيعي كه ناگهان دماي هوا افتاد. دوستم گفت كه هوا سرد شده است، بعد از آن يك شكل شيطاني بزرگ حدود دوازده پا و نيمه‌شفاف با بالهاي چوب‌مانند در باغ ظاهر شد. دوستم فرياد زد فرار كن. همينكه ما برگشتيم صداي خردشدن بلندي در درخت بالاي سر ما شنيده شد. درخت شكافته شد و بخشي از آن سقوط كرد…

من در كودكي ESP هاي زيادي داشتم به عنوان مثال اعلام كردم كه وال، بچه‌اي كه يكسال بود كه گم شده بود برمي‌گردد و او همان روز پيدا شد. يا در بازي با دوستان مي‌توانستم عدد در نظرگرفته شده آنها را به طور دقيق حدس بزنم يا مي‌دانستم كه معلم‌ها در كلاس راجع به چه چيزهايي صحبت خواهند كرد...

من در كودكي هرگز يك تجربه كلاسيك خروج سماوي را نداشتم اما خوابهاي شفافي داشتم كه پرواز مي‌كردم. خوابهايم كاملاً شفاف بودند و شامل پيامهايي بودند كه مي‌توانستم درك كنم. تحذيرهاي زيادي در خوابها داشتم كه ياد گرفته بودم به آنها به عنوان يك منبع هدايت اعتماد كنم هرچند نمي‌دانستم از كجا مي‌آيند...

 

علاقه به مسائل ديني و رمزي

من يك كاتوليك بار آمدم. مادرم بسيار ديندار بود و مراقب بود كه من به طور مرتب در كليسا شركت كنم. در كنار اينها من از هشت سالگي عاشق داستانها و فيلمهاي ترسناك و اسرارآميز بودم و هميشه قبل از خواب چيزي در اين زمينه مي‌خواندم. وقتي دوازده‌ساله بودم والدينم كتابي از فروشگاه كليساي كاتوليك به من دادند "جستجوي بشر براي معنا" كه شرح داده بود چگونه بشر به راههاي مختلف و در اديان مختلف در جستجوي روحانيت بوده است.

                           

احساس مي‌كردم كه مجبورم بيشتر از آنچه كليسا به من ارائه داده بود در جستجوي حقيقت بروم و دريافته بودم كه واقعاً به دنبال آن هستم. كتابخانه محلي يك منبع مفيد براي اطلاعات بود. آموزه‌هاي مورد علاقه من در آن زمان از چهار انجيل بود. من در تعجب بودم كه چقدر مسيحيت بدون اضافات وارد شده از اشخاص، خوشايند خواهد بود، براي همين فقط گفتارهاي عيسي را در دفترچه‌اي نوشتم. آنچه از آب درآمد چيز بسيار عميق‌تري بود از آنچه در كليسا آموزش داده مي‌شد. به فكر من خطور كرده بود كه پيامهاي عيسي تغيير يافته بود و اينكه بيشتر آنها شخصي بوده و مربوط به تغيير دروني مي‌شد كه لايه‌هاي بسيار داشت.

من مي‌خواستم راههايي را براي حركت بيشتر به سمت آنچه آن پيامها اشاره كرده بود پيدا كنم براي همين به بررسي اديان و فلسفه‌هاي مختلف پرداختم. بعد از مدرسه به كالج هنر در شهر ديگري رفتم. به ما يك ليست كتب براي مطالعه پيشنهاد شد كه البته مطالب هنر در آن زياد نبود اما يك ليست از كتابهاي فلسفي و رمزي بود كه از ميان آنها كتابي از تائوته‌چينگ و چند كتاب از كريشنامورتي مورد علاقه من در آن دوره بود كه علاوه بر دوره‌هاي هنر آنها را با جديت مطالعه مي‌كردم.

در سال 1983 من و يكي از دوستانم از كالج هنر براي ديدن كريشنامورتي كه در پارك بروك‌وود سخنراني داشت رفتيم كه ده روز طول مي‌كشيد. در آنجا افرادي با علايق مشابه وجود داشت و كريشنامورتي نيز با ديگران متفاوت بود گويي از سياره ديگري آمده بود. من هر چه بيشتر سعي مي‌كردم تا آموزه‌هاي او را درك كنم بيشتر احساس مي‌كردم كه آنها به جايي ختم نمي‌شود و تغيير واقعي را حاصل نمي‌كند.

بعد از اين من به زندگي روزمره و آغاز دانشگاه بازگشتم. آلن وات مولف ديگري بود كه من كتابهايش را مطالعه كردم كه تأثير وارونه‌اي داشت تا اينكه در مطالعه آثارش ايده پيش‌گرفتن راه مخالف به ذهنم رسيد، براي همين در دانشگاه من جهت مثبت (لذت) را دنبال كردم ولي در حقيقت به ضد آن (درد) تبديل شد.

نحوه پرورش من، مرا به سمت ترس ريشه‌داري برد كه بيشتر ارتباط من با مردم را تحت تأثير قرار داد و با افسردگي همراه شد. همين مرا بر آن داشت تا بخواهم تغيير كنم. من نياز داشتم تا تحقيق بيشتري انجام بدهم كه چگونه اين كار را انجام دهم، اما در دانشگاه، تفكر حكمراني مي‌كرد. من هنر و فلسفه مطالعه كردم كه شامل منطق و فلسفه اديان بود. من تبديل به يك ملحد شدم و غرور فكري فراوان كه در بين متفكران، معمول بود مرا گرفته بود.

در همين زمان من براي رسيدن به شادي به دنبال لذت بودم ولي همانطور كه گفتم، درك كردم كه اين اساساً كار نمي‌كند. قبل از اينكه 21 ساله شوم دچار يك بيماري بزرگي شدم. به ديدن دكتري رفتم. هنگامي كه از اتاق خارج شد، نوشته‌هايش را خواندم كه گفته بود كه بيماري من بيماري آخر و بدون معالجه است. بسيار مضطرب و وحشت‌زده شده بودم كه چرا اين اتفاق براي من افتاده است. بيماري مرا ناتوان كرده بود اما در طي دو سال به تدريج كاهش پيدا كرد و در نهايت در طي سالها از بين رفت وقتي جواني من هم رفته بود.

عليرغم شركت در كلاسهاي كم، من امتحاناتم را گذراندم و به شهرم برگشتم تا براي تأمين خرج سفر، كار كنم.

                                    

 

 زندگي قبل از عرفان

من و يك دوستم براي مدتي خارج از فضاي مطالعه و كار براي سه ماه در سفري با دوچرهه به خاورميانه رفتيم كه خودش داستاني است. بعد از اين ماجراجويي براي يك سال به زندگي دنيايي‌تري در شهر خودم بازگشتم كه وقتي خسته‌كننده شد به سفر ديگري در اروپا رفتم. قبل از اقامت چند ماهه در يك شهر، من از جنگل‌هاي بي‌پاياني گذر كرده بودم.

من با يك گروه از ايرلندي‌ها ماندم و با گروهي از شبه‌رمزي‌ها آشنا شدم كه گرچه از افكار آنها خوشم نمي‌آمد اما صحبت كردن با آدمهاي مختلف راجع به مسائل روحي را دوست داشتم. بعد از يك وقفه چهارساله دوباره نسبت به عرفان علاقه‌مند شدم.

من نمي‌توانستم براي مدت طولاني در آن شرايط بمانم براي همين دوباره به ولز و شغل ديگري برگشتم. اينبار گرچه من به گروه‌هاي روحاني نگاه مي‌كردم تا چيز باارزشي بيابم اما چيزي پيدا نكردم براي همين شغلم را تغيير دادم و به شهر بزرگ‌تري رفتم.

ديدار با چند گروه ارزش اشاره كردن را دارد. كارگاهي بود كه در يكي از فعاليت‌ها، افراد كنار يكديگر مي‌نشستند و يكديگر را توصيف مي‌كردند. اولين نفر و من حرفي براي گفتن درباره هم نداشتيم براي همين در مورد شخص ديگري سعي كردم و به طور دقيق زندگيش را شرح دادم. اين يك نشانه از قابليت‌هاي روحي بعد از سالها دوري بود.

در فعاليت بعدي ما يك شي از خودمان (در مورد من ساعت مچي) را به شخصي كه مي‌توانست شخصيت فرد را از روي شي بخواند مي‌داديم. او اشياء را توي سبد مي‌گذاشت و يكي‌يكي آنها را براي شنوندگان مي‌خواند. مردم از اين دقت به هيجان مي‌آمدند. من صبر كردم تا آنچه را از روي ساعت من احساس مي‌كرد را بگويد اما چيزي نگفت. او بعداً به من گفت كه چيزي نگفته بود چون وقتي ساعت را برداشته بود نوعي احساس شريرانه به او دست داده بود كه قبلاً تجربه نكرده بود و آن را انداخته بود.

مورد آخر يك چنلينگ (Channeling) بود كه توسط دو نفر انجام شد. لامپها خاموش شد و دو زن چشمايشان را بستند و شروع كردند به پيچيدن. من توانستم ببينم كه يك موجود شيطاني وارد آنها شد و آنها شروع كردند به صحبت كردن با مردم. من از شخص سوالي كردم كه شك داشتم آنها بتوانند جواب بدهند، او جواب داد "تو يك روح قديمي هستي كه نزديك بيدار شدني". من تحت تأثير قرار نگرفتم و چون حس بدي نسبت به اين فعاليت‌ها داشتم ديگر به آنجا نرفتم.

عليرغم علاقه به عرفان من به همراه دوستم به تجارت طراحي و توليد محصولات Hi-Fi كشيده شدم كه زمان زيادي را مشغول خود كرد. محصول ما گُل كرد و جايزه ابداع هم گرفت. يك مشاور عالي تجاري هم علاقمند شد به ما كمك كند اگرچه بدهي زيادي را شامل مي‌شد. پس از گردهم آمدن يك گروه از حسابدارها، بازياب‌ها، طراحان و مشاوران، موافقت شد كه به ما كمك كنند. به نظر مي‌رسيد كه ما داريم بي‌پروا وارد جهان تجارت مي‌شويم ولي وقتي صبح روز بعد به دفتر كار مشاور رفتيم در اثر حمله قلبي فوت شده بود.

در آن موقع من فكر مي‌كردم كه مي‌خواهم با زندگي‌ام چكار كنم. درك كرده بودم كه زندگي عرفاني را بالاتر از هر چيز ديگري مي‌خواستم. مي‌دانستم كه براي اينكار مجبورم خودم را به طور صددرصد وقف جستجوي حقيقت عرفان كنم. من اين تصميم را گرفتم اما نمي‌دانستم چطور؟

به كتابخانه و حضور در گروه‌هاي عرفاني برگشتم. به طور منظم در بوديست‌ها شركت كردم اما آنها را فاقد چيزي مي‌ديدم كه نمي‌توانستم تعريف كنم. گروه‌هاي راجايوگا را سعي كردم اما نتوانستم وارد سيستم اعتقادي آنها شوم. من به بازبيني و چيزي بيشتر عيني نياز داشتم تا تجربه كنم. به خصوص وقتي آنها تصوير رهبر خودشان را نشان من دادند كه زني بود كه نه مرد به نظر مي‌رسيد نه زن. آنها مي‌گفتند كه با راجايوگا تو به يك دوجنسه الهي تبديل مي‌شوي. هيچ امتيازي براي برگشتن به چنين جاهايي وجود نداشت.

من احساس مي‌كردم كه سكس ريشه زندگي است، اينكه هرچيزي در نهايت جنسي است، اما راهي براي درك بيشتر اين مسأله نداشتم.

تا اينكه يك روز در 1990 يك پوستر تبليغاتي براي يك سخنراني و يك دوره در كتابخانه محلي ديدم كه مربوط به عرفان بود. زني كه سخنراني را برعهده داشت اديس (Edith) نام داشت.

 

سال اول عرفان (Gnosis)

در هفته اولي كه در كلاسهاي عرفاني شركت كردم چيزي در آن زنگي را براي من به صدا درآورد اما من راه بدبيني را پيش گرفتم چون در پي افتادن در يك اعتقاد نبودم.

چيزهاي رمزي زيادي از ذهنم مي‌گذشت اما من تجربه خودشناسي (Self-knowledge) را دوست داشتم. براي اولين بار من توانستم با خودمشاهده‌گري (Self-Observation) آنچه واقعاً در درون من اتفاق مي‌افتاد را ببينم. هر چند در ابتدا وقتي سعي مي‌كردم تا احساسات و افكار مربوط به آن را نقطه‌گذاري كنم اين مثل نگاه كردن به سوپ پي بود. در نهايت با خودمشاهده‌گري من ابزاري داشتم كه مي‌توانستم آنچه در درون من به صورت رواني اتفاق مي‌افتاد را ببينم، آنچه باعث مي‌شد آنگونه احساس كنم كه احساس مي‌كردم. من توانستم شاگرد خودم باشم و با آن توانستم خودم را تغيير دهم.

من تعجب كرده بودم كه چطور يك شخص مي‌توانست به حالتهاي باطني برسد. من ايگوها را ديدم. قبلاً اشارات مختصري از بودن در زمان حال را داشتم اما اكنون مي‌توانستم آگاه بودن از جهان از طريق حواس پنجگانه را به طور واقعي تمرين كنم. با اين كار من خودآگاهي (Consciousness)، آرامش و بيدار شدن در يك راه كاملاً جديدي از زندگي را كشف كردم كه به من قابليت پيشرفت و توسعه را مي‌داد، با توسعه آگاهي و برداشتن دامهاي ايگوها.

رفته‌رفته تعداد اعضاي گروه كاهش يافت تا اينكه تنها من ماندم، اما اين به من فرصت داد تا آموزش‌هاي فردي را براي خودم داشته باشم. از آنجاييكه من تنها به چيزهاييكه مي‌توانستم ثابت كنم علاقه داشتم از آنها خواستم كه "به من داستانهاي افسونگري ندهيد، فقط به من تمرين بدهيد".

به اين ترتين بخش تئوري بريده شد. در هر جلسه به من يك آموزش عملي داده مي‌شد و همه هفته را در تمرين آن كوشش مي‌كردم. وقتي هفته‌هاي مطالعه تمام مي‌شد من نتايجي را كه از طريق تمرينها خودم كشف كرده بودم مي‌آوردم و درباره آن صحبت مي‌كرديم، و درباره ابعاد آموزش‌ها مطالعه مي‌كرديم و با تنظيم تكاليف من خودم و آموزش‌هاي هر هفته را كاوش مي‌كردم.

تمرين‌هاي لنگرگاهي اديس كه هنگام انجام دادن كارهاي ساده‌اي مثل شستن، خوردن، بستن بند كفش و غيره به آن آگاه باشم، شروع بسيار مفيدي بودند كه به من يادآوري مي‌كردند كه در بقيه اوقات نيز آگاه باشم.

در كار، عادت داشتم تا از هر فرصت ممكن استفاده كنم و به جاي ساكتي بروم تا آگاهي را تمرين كنم. در همان ناحيه با چند درخت، بارها و بارها در هر فرصت قدم مي‌زدم. هنگام ناهار تنها مي‌نشستم و روي غذا خوردنم تمركز مي‌كردم. به آنچه مردم فكر مي‌كردند اهميتي نمي‌دادم. مي‌خواستم ياد بگيرم كه چگونه در لحظه حال آگاه باشم و ببينم كه در درون من چه اتفاقي مي‌افتد.

دوست دختر من در آن دوره يك مسيحي مذهبي بود. واضح بود كه ما در جهات مختلفي حركت مي‌كنيم، براي همين يك روز نشستيم و تصميم گرفتيم كه از هم جدا شويم و ديگر همديگر را نبينيم. تصميم گرفته بودم كه ببينم آيا آموزه‌هاي نوستيك واقعاً كار مي‌كند يا نه. و براي اينكار مي‌دانستم كه بايد به اندازه كافي خودم را وقف آن كنم تا نتيجه بگيرم. براي همين به خودم نه ماه فرصت دادم تا تمام تلاشم را بكنم و ببينم چه اتفاق مي‌افتد.

چون يك روز جلسه در مركز كافي به نظر نمي‌رسيد من درخواست اضافه شدن يك روز ديگر را دادم. اين مشكل بود چون مدرسان در مركز لندن بودند و من در كارديف بودم كه بيشتر از سه ساعت راه بود. اديس همه راه را مي‌آمد تا هر جمعه بعد از كار، تدريس كند.

راه حل براي همه شاگردان ممتاز [مدرسان] اين بود كه آخر هر هفته از لندن به مركز مورد نظر مي‌رفتند و از عصر جمعه تا يكشنبه در مراكز مي‌ماندند. اين با رابولو (Rabolu)، هماهنگ كننده بين‌المللي سازمان كه جنبش عرفاني مسيحي جهاني خوانده مي‌شد موافقت شده بود. او به مدرسان لندن گفته بود كه شما براي جهان الگو هستيد.

شش ماه بود كه من در كلاسها شركت كرده بودم و هر آخر هفته را صرف كاوش در تمرينها ميكردم بدون تئوري زياد. در آن موقع تنها دو كتاب از سامائل آن وئور به زبان انگليسي وجود داشت كه هر دو در روان‌شناسي بود. اما ما در مركز تمرين جديد را شروع كرديم؛ خروج سماوي.

در دفعه اول هر كس به اتاق تمريني مي‌رفت و بايد تا حد امكان آگاه مي‌بود، سپس وارد اتاق ديگري مي‌شديم و سعي مي‌كرديم به اتاق قبلي خروج سماوي داشته باشيم تا شيي را كه مدرس آنجا گذاشته بود را به او بگوييم.

وقتي به اتاق تمرين رفتيم آگاهي من به ويژه خوب بود چون به صورت منظم تمرين كرده بودم. آنقدر قوي كه وقتي رو به ديوار كرده بودم مي‌توانستم كسي را كه پشت سر من وارد اتاق مي‌شد ببينم. من اين آگاهي را حفظ كردم و وارد اتاق ديگر شدم و در حالت خوابيده روي قلب خودم تمركز كردم. در عرض چند ثانيه يك حس سوزش قوي در خودم احساس كردم و حدود دو پا از بدنم به هوا بلند شدم. وحشتناك بود و هيچ وقت آن را تجربه نكرده بودم. بي‌اختيار فرياد زدم كمك! كمك! ولي همچنان سعي كردم كه به اتاق ديگر هم نگاه كنم. من مي‌توانستم هر كس كه كنار مدرس دراز كشيده بود، رينالدو هرراي مهربان كه نشسته بود و يك آقاي محترم كه نزديك او ايستاده بود را ببينم. او استاد رابولو بود كه من بعداً او را از عكسش شناختم.

ترس مرا به بدنم بازگرداند. نشستم و اطرافم را نگاه كردم. همه خوابيده بودند. كسي فريادهاي مرا نشنيده بود. در نهايت من به خواب رفتم. صبح كه بيدار شدم با رينالدو صحبت كردم و پرسيدم كه آن آقايي كه كنارت ايستاده بود را ديدي؟ و او جواب داد كه بله او استاد رابولو بود، تمرين آنقدر قوي بود كه او را از كلمبيا به اينجا آورده بود تا بررسي كند. من گفتم هيچ چيزي در اتاق نبود و او گفت كه بله درست است. من اين را از طريق شهود و چندبيني (Polyvision) فهميده بودم.

با آن موفقيت من تمرين خروج سماوي در خانه را شروع كردم. من به پشت دراز مي‌كشيدم و بدنم را ريلكس مي‌كردم و شروع مي‌كردم به تمركز روي ضربان قلب. با اين كار با ضربان قلب شروع به حركت مي‌كردم. با قوي‌تر شدن آن من مبهوت مي‌شدم و با هر ضربان بيشتر و بيشتر بلند مي‌شدم. حس سوزش در طول بدنم با يك صداي منظم به وجود مي‌آمد و در نهايت از بدنم بلند مي‌شدم.

اين بار من نمي‌ترسيدم و آرام اطراف اتاق را نگاه مي‌كردم. اين دقيقاً هماني بود كه در دنياي فيزيكي بود. تنها اختلاف اين بود كه رنگ‌ها و هر چيزي شديدتر به نظر مي‌رسيد و اينكه من بالاي بدنم معلق بودم. يك فكر به ذهنم رسيد كه كه در استرال مي‌توان خود، واقعيت را خلق كرد. من تعجب مي‌كردم كه اين چگونه ممكن است براي همين يك مسواك صورتي را تصور كردم و در شگفتي ديدم كه در اتاق مثل يك شي واقعي ظاهر شد. من دور آن حركت كردم تا ببينم آيا خواهد رفت اما همچنان باقي بود مثل هر چيز واقعي ديگر.

يك يا دو روز بعد من به پشت خوابيدم و شروع به خروج كردم. اينبار همينكه شروع به ريلكسيشن كردم حس سوزش رخ داد و من از بدنم بلند شدم، اينبار اين غيرارادي به نظر مي‌رسيد. اين همان بلند شدن بود اما همينكه به اطرافم نگاه كردم در اتاق كودكيم در دهه 1960 بودم. صداي باز شدن در را شنيدم كه والدينم وارد مي‌شدند مادرم اسم مرا صدا زد و شروع كرد از پله‌ها بالا آمدن. من تكان خوردم و با بدنم يكي شدم. اين يك خروج در ركوردهاي اكاشيك طبيعت بود جايي كه هرچيزي از گذشته ثبت مي‌شود.

چند روز بعد در بعدازظهر خروج ديگري داشتم. اينبار من از يك حالت دروني احساس خوبي نداشتم و سعي مي‌كردم كه آن را درك كنم و بر آن غلبه كنم ولي نتوانستم. با يك حس شكست و نااميدي به پشت خوابيدم و تقريباً همينكه سرم به بالشت رسيد با نشانه‌هاي خروج به هوا بلند شدم. اينبار بلند شدم و نشستم و به آينه نگاه كردم. فضاي استرال روشني خودش را داشت و من خودم را در آينه نگاه كردم. بازتاب آينه، من بودم اما با تغييراتي كه از حالت دروني ناشي شده بود. به صورت نمادين به من نشان داده شده بود كه آن حالت چگونه بر من اثر گذاشته است. به روش عميقي كه هرگز نمي‌توانستم در اينجا آنرا درك كنم.

همينكه من برگشتم به تختم، شكلي ديدم كه دو شاخ بر سرش داشت مثل تصوري كه از شيطان (Devil) داشتم. اما آرام و خوب به نظر مي‌رسيد. من تصميم گرفتم كه به آن حمله كنم اما همينكه اين كار را كردم او چيزهاي بيشتري راجع به آن حالت دروني به من آموخت. من كاملاً به بدنم بازگشتم و در فكر فرو رفتم كه چگونه آن شكل شيطاني مي‌توانست خوب باشد. بعداً فهميدم كه آن لوسيفر (Lucifer) بوده است چيزي كاملاً متفاوت با شيطان (Demon). او نورآورنده بود، بخشي از درون ما كه آموزگار رواني ماست. مشكلات ويژه‌اي كه من در زندگي روبه‌رو شده بودم بخشي از آموزش‌هاي او و يادگيري من بودند.

اگرچه اين تجارب خارج از بدن است كه معمولاً اينگونه برجسته هستند اما در واقع اينها ناشي از شناخت خود بودند كه من بيشتر تلاشم را بر آن گذاشته بودم. مشاهده خودم در طول روز، آگاه بودنم و تحليل حالتهاي دروني در جلسات مركز تا از آنها دانش بيشتري كسب كنم. من خوشحال بودم كه در نهايت توانسته بودم همه اينها را كه براي مدتي طولاني مرا به دام انداخته بودند ببينم و تغيير دهم. اكنون من راهي داشتم كه مي‌توانستم از آنها خلاص شوم و در لحظه حال آگاه باشم، وقتي كه خودآگاهي من در طي تلاشهاي مستمر فعال و در آرامش خواهد بود، با درك لحظه حال، تماشاي افكار.

تمرين‌هاي گروهي مركز در آخر هفته‌ها ادامه پيدا كرد و تجارب خروج بسياري در سال اول اتفاق افتاد. آنها به كمك كردند تا تصديق كنم كه آنها تجارب واقعي بودند و اينكه در آنجا هوشياري برتري نه از جنس انسان وجود داشت، و اينكه رابولو چيزي از طبيعت برتر در خودش داشت.

نه ماه بعد از شروع اولين دوره من يك مدرس شدم، و يك ماه بعد مركز كارديف را به تنهايي با هزينه خودم داير كردم. من مي‌خواستم براي يك دوره‌اي از زمان به طور صددرصد عزم خودم را جزم كنم ولي آنچه مي‌ديدم و كشف مي‌كردم روبه افزايش بود و بيشتر مرا متقاعد مي‌كرد. من شروع كرده بودم تا از دانش عميقي كه از درون خودم مي‌آمد استفاده كنم.

بعد از يازده ماه من به عنوان رئيس برد ملي سازمان در بريتانيا انتخاب شدم و به عنوان بخشي از برد، از طريق نامه دسترسي مستقيم به رابولو داشتم. همه چيز داشت به خوبي پيش مي‌رفت.

يك ماه بعد من تصميم گرفتم تا گروهي را در شهر بريستول افتتاح كنم. آنجا يك تالار و يك گروه كوچك بود. من مركز كارديف را اجرا مي‌كردم و همچنين آخر هفته‌ها به شهر بيرمنگهام كه شخص ديگري آنجا گروه را آغاز كرده بود مي‌رفتم. اجتماع آخر هفته‌ها به آنجا منتقل شد تا به ساخته شدنش كمك شود. كارها داشت شلوغ مي‌شد.

 

حركت به انگليس

يكسال بعد از شروع كلاسهاي نوستيك من و اديس با هم ازدواج كرديم اين به معني آلكمي بود، تمريني كه قدرت واقعي دگرگوني دارد.

من اميد داشتم كه بتوانم زماني مسير روحاني را آغاز كنم. قبلاً كمي راجع به اين در كتاب "زناشويي كامل" توسط سامائل آن وئور موسس عرفان مدرن خوانده بودم. اين كتاب يكي از سه كتابي بود كه در آن زمان به انگليسي ترجمه شده بود. من اطلاعات زيادي از خود مسير نداشتم اما به اندازه‌اي بود كه رووس مراحل اوليه را مشخص كند. گفته شده بود كه اين مسير، يك مسير جهاني است و در بسياري از افسانه‌هاي مختلف و اديان جهان به آن اشاره شده است. اين در زندگي عيسي نشان داده شده بود و عرفان مدرن توضيح مي‌دهد كه چگونه بايد در آن قدم برداشت. من نمي‌دانستم كه آيا امكان دارد آن را شروع كنم و يا اصلاً چنين راهي وجود دارد يا نه. اما من بايد تمرين‌هاي مختلف را سعي مي‌كردم تا ببينم چگونه پيش مي‌روم. به نظر مي‌رسيد كه اين بسيار دور از دسترس است اما ارزش سعي كردن را داشت.

من ايده‌هاي زيادي از عصر جديد را خوانده بودم كه مي‌گفت راه‌هاي بسياري براي روشن‌ضميري (Enlightenment) وجود دارد اما نوسيس مي‌گفت كه تنها يك راه وجود دارد. روشن‌ضميري هم به نظر مي‌رسيد كه تعاريف مختلفي داشته باشد. به هرحال من مطمئن بودم كه مجبورم از طريق تجربه‌هاي شخصي خودم بفهمم و اينكه اگر بخواهم بفهمم كه آيا تنها يك راه وجود دارد و معني روشن‌ضميري چيست بايد به طور كامل و عيني (Objectively) آن را در درون خودم كشف كنم، بر تجربه‌هاي خودم تكيه كنم و وارد مسير شوم و حداقل به مراحل اوليه آن چيزي كه روشن‌ضميري ناميده مي‌شود برسم.

براي اينكه ببينم مسير نوستيك واقعاً درست است من بايد نقشه جهات را دنبال مي‌كردم كه تكنيك‌هاي و تجربه‌هاي مختلف بودند و ببينم كه آيا آنها به جايي كه گفته مي‌شد ختم مي‌شوند يا خير.

ما به بريستول در انگليس رفتيم تا مركز نوستيك را در آنجا آغاز كنيم و دو نفر از شاگردان، كلاسها را در كارديف اجرا مي‌كردند.

من به خودم ياد داده بودم تا احساساتم را در طول روز مشاهده و در شب تحليل كنم و به خواب‌هايم نگاه كنم تا آنها را در عمل ببينم و ببينم كه آيا مي‌توانم هرگونه اطلاعات اضافه‌اي درباره آنها از طريق آموزش‌ها كسب كنم. خوابهاي زيادي مربوط به خشم داشتم كه در آنها هميشه عصباني بودم، البته مي‌توانستم اين عصبانيت را در طول روز ببينم. در يك خواب من با عصبانيت نسبت به يك نفر رفتار كردم و او به جاي اينكه نسبت به من عصباني شود به آرامي لبخند زد و به نحو پوزش‌آميزي صحبت كرد. اين به كلي خشم مرا از بين برد. من متوجه شدم كه راه ديگري براي مواجه شدن با يك فرد خشمگين وجود دارد و مجبور نيستم با خشم پاسخ دهم. من توانستم خودم را تغيير دهم و شبيه به شخصي كه در خواب ديده بودم عمل كنم.

 

گذراندن آزمايش‌ها در خوابها

سه ماه بعد از شروع آلكمي خوابي داشتم كه مربوط به خشم بود. خواب شبيه يك خروج واضح بود به استثناي اينكه من توانايي بررسي كردن موقعيت و محيطم را نداشتم. چند نفر مرا در خيابان تعقيب مي‌كردند كه بسيار عصباني بودند و به من ناسزا مي‌گفتند. آنها اين كار را ادامه مي‌دادند اما من به آرامي با آنها رفتار مي‌كردم، شبيه مردي كه در خواب ديده بودم بعد از آن من در يك جايي شبيه به پيك‌نيك بودم با كودكاني روحاني كه خوشحال بودند و به نحو روحاني جشن گرفته بودند.

اين اولين امتحان مسير بود، تست آتش. يك تست بسيار اساسي كه همه مردم دنيا مي‌گذرانند. من افرادي را ديده بودم كه به كلاسها مي‌آمدند كه تنها پس از چند هفته بعضي از اين تست‌هاي عناصر را گذرانده بودند. اين براي من يكسال از آغاز طول كشيده بود. من منتظر اين تست نبودم بلكه منتظر تست نگهبان آستانه (Guardian of Threshold) بودم، اولين تست مسير كه با انبوهي از ايگوها مواجه مي‌شويم. من نمي‌دانستم كه آيا آن را گذرانده‌ام ولي نمي‌توانستم به خاطر بياورم. بعداً توضيح ديگري را پيدا كردم كه من آن را قبل از تولدم گذرانده بودم. به هر حال در آن موقع اولين تصديق بر اينكه اين مسير واقعاً وجود داشت را پيدا كردم و اينكه من مي‌توانستم در مسير باشم. اما ترجيح دادم تا تصديق‌هاي بيشتر صبر كنم. به هر حال مي‌دانستم كه تست آتش چيزي بسيار اساسي بود.

كمي بعد وارد سه تست ديگر عناصر شدم و آنها را گذراندم. در يكي من در جشن پيك‌نيك كودكان بودم و بعد از وارد شدن در تست آنها را خوشحال ديدم. اما چيزي در درون من مي‌گفت كه اكنون جاي شادماني نيست كه بايد بيشتر جستجو كنم براي همين در بين آنها دويدم و گفتم از جلوي راهم كنار برويد، من مي‌خواهم بيشتر بررسي كنم. به اين معني كه من خواهان كشف دانش بيشتري بودم.

از آنجاييكه به طور كامل خودم را وقف سفر روحاني كرده بودم توانستم آنها را بگذرانم. براي همين توانستم مشكلاتي كه در راهم مي‌آمدند را بپذيرم (زمين)، نگران فقر و از دست دادن چيزهايي كه به آن عشق مي‌ورزيدم نباشم (هوا)، و با شرايط جديد و نبرد براي حركت بيشتر وفق پيدا كنم (آب).

من واقعاً نمي‌دانستم كه بعداً چه اتفاقي مي‌افتد اما مي‌دانستم كه بايد رفتار خوبي داشته باشم و درست‌كار باشم. من سعي مي‌كردم تا حد امكان آگاه و در زمان حال باشم. سعي مي‌كردم كه اين را انجام دهم تا ببينم چگونه كار مي‌كند. چگونه "اينجا" را حس كنم. يك شب خوابي داشتم كه در آن سعي مي‌كردم آگاه باشم، شخصي به من ياد مي‌داد كه چطور اين كار را بكنم و من آنرا در خواب تمرين كردم. اين به من كمك كرد تا به مشكلي كه در آگاه بودن داشتم غلبه كنم. البته اين بيشتر يك مثال عملي بود تا آموزش لغوي هچنانكه چيزهاي آنجا اكثراً اينگونه‌اند. در عالم بيداري من آن آموزه را به كار بردم و ديدم كه كار مي‌كرد.

با اين توصيفات شايد به نظر برسد كه همه چيز داشت به راحتي پيش مي‌رفت، اما در واقع اينگونه نبود. هر لحظه مقاومت زيادي در برابر آگاه بودن و انجام دادن همه تمرين‌ها روحي وجود داشت. خيلي وقتها من حس انجام دادن آنها را نداشتم اما توجه مي‌كردم كه اگر آن را انجام ندهم در حالت رنج و بدي خواهم ماند. من به چيزهاي ديگر علاقمند مي‌شدم و ديگر قدرت انجام تمرينهاي روحي را نداشتم. از طرف ديگر كشف كرده بودم كه اگر خودم را مجبور كنم كه كاري را انجام بدهم مثلاً رفتن به گوشه‌اي در آخر هفته، اگرچه ممكن بود چيزهايي در درون با اين كار مخالفت كنند اما اگر به آنجا مي‌رفتم و تمرينها را انجام مي‌دادم، واقعاً احساس بهتري پيدا مي‌كردم و با حس مثبت و قوي‌تري برمي‌گشتم.

من ياد گرفتم كه اين را مكرراً انجام دهم و مقاومت كنم. به عنوان مثال هروقت براي من يك گفتگو تعيين مي‌شد و من حس آن را نداشتم، مي‌دانستم كه با رفتن درون آن و انجام آن در انتها احساس بهتري خواهم داشت. من اين را به چيزهاي بزرگ و كوچك اعمال كردم و از آن كمك زيادي گرفتم.

من تجارب خارج از بدن منظمي داشتم، اغلب با تمرين تمركز و خروج سماوي و با بيدار شدن در خوابهايم و داشتن خوابهاي شفاف. در اين موقع بود كه ياد گرفتم تا يك موجود روحاني را در فضاي استرال صدا بزنم. درك كرده بودم كه بايد در حالت درست و در رفتار درست باشم تا بتوانم آموزش داده شوم. من اين سفر روحاني را شروع كرده بودم با تصور اينكه آدم خوبي هستم، اما همينكه بيشتر در خودم دقت مي‌كردم حالتهاي منفي بيشتري مي‌ديدم، غرور و همه نوع عيب ديگر. مي‌دانستم كه بايد تغيير زيادي بكنم، براي همين هيچوقت تفاضاي ظاهر شدن كسي را نمي‌كردم و فكر مي‌كنم اين كمك كرد. وقتي كسي ظاهر نمي‌شد من هميشه به دنبال چيزي بودم كه بايد تغيير مي‌دادم و وقتي اين كار را مي‌كردم، آماده بودم تا آموزش داده شوم.

اولين باري كه در فضاي استرال وجود دروني يا استاد هماهنگ‌كننده جنبش، به نام رابولو را صدا زدم، او به من درخت سنچري را نشان داد (Century Plant). بدون هيچ حرفي، ساده و آشكار. من به صورت شهودي فهميدم كه نياز دارم تا از اين درخت استفاده كنم كه براي محافظت رمزي لازم بود.

دفعه ديگري كه او را صدا كردم، واقعاً مي‌خواستم كه درباره شهوت (Lust) بدانم كه به خاطر قدرتش فهم و غلبه بر آن برايم مشكل بود. چون سوالم يك سوال واقعي بود و بررسي جدي پشت آن وجود داشت او رسيد و من پرسيدم در مورد شهوت چكار مي‌توانم بكنم؟ او باز حرفي نزد، به من نگاه كرد و مشت گره‌كرده‌اش را نشانم داد كه چيزي را نگه داشته بود. همينكه نگاه مي‌كردم مشتش را باز كرد و دانه‌هاي ريگ روي زمين ريخت. من متوجه شدم كه ايگوهاي شهوت بسيار زيادند مثل دانه‌هاي ريگ در يك مشت.

آموزه‌هاي استرال معمولاً بسيار نمادين هستند و لازم است كه ما درك كافي نه تنها براي تفسير آنها بلكه براي داشتن آنها داشته باشيم. همينكه بيشتر در مسير روحي پيش مي‌رويم عمق آموزه‌هايي كه قادريم كسب كنيم بيشتر مي‌شود.

شنيده بودم كه شاگردان نوسيس مي‌توانند در معابد آموزش داده شوند و مي‌توان درخواست رفتن به آنجا را داشت. براي همين سعي كردم. وقتي خارج از بدنم بودم از وجود خودم خواستم تا مرا به معبدي ببرد. احساس كردم كه در فضا حركت مي‌كنم. بعد از چند لحظه به خارج يك معبد رسيدم. ديدم كه كساني داخل بودند اما من نتوانستم وارد شوم. من مي‌دانستم كه چرا، چون من لياقت وارد شدن را نداشتم. من به سطحي دروني نرسيده بودم كه اجازه وارد شدن را داشته باشم. كاري نمي‌توانستم بكنم و جايي هم نداشتم كه بروم. در نهايت وارد خوابي شدم كه ايگوهاي من حكمفرما بودند. بعد از اينكه از خواب بيدار شدم فهميدم كه ايگوهايي كه در خواب ديده بودم آنهايي هستند كه مانع ورود من به معبد شده بودند. من از اينكه چيزهايي كه بايد تغيير مي‌دادم را ديده بودم سپاسگزار بودم.

من در خوابهايم چيزهايي مربوط به تغييرات در انرژي‌هايم ديدم، اينكه آنها به رنگ زرد تبديل شده بودند. آنها از رنگ سياه (كثيف) به رنگ سفيد، سپس زرد و در نهايت قرمز تبديل مي‌شوند، نشانگر مراحل خالص‌سازي آنها. اين يك علامت مثبت بود.

از زماني كه من وارد امتحانات مربوط به عناصر شده بودم (بيان شده با اپراي فلوت جادويي موتزارت)، تست‌ها و مناظر فراواني در خواب داشتم كه به رفتارم مربوط مي‌شد، مثل صداقت، انجام كارهاي درست، يك شهروند درستكار بودن، دروغ نگفتن و غيره.

يك شب من نمونه واضح و روشن ديگري از خواب داشتم كه به اندازه اينجا آگاه بودم اما قادر به درك اينكه خواب مي‌بينم نبودم. در خواب يك كيف پول روي زمين افتاده بود. من به طرف آن حركت كردم و با خودم گفتم "اين كيف من نيست، من اين را همينجا خواهم گذاشت"، بعد از آن من جلوي وجودهاي روحاني بودم كه به من گفتند كه تو راه‌اندازي كوچك را (Minor Initiations) را پشت سر گذاشته‌اي. وقتي من بيدار شدم پيش خودم فكر كردم كه اين چقدر سريع بود. من يك سال تمام بدون آلكمي را بدون هيچ نشانه قابل مشاهده‌اي از پيشرفت پشت سر گذاشته بودم، اما همينكه آن را شروع كردم، در چند ماه مسير آماده‌سازي (Preparatory Path) تمام شده بود.

همچنين نمي‌توانستم كامل باور كنم كه اين واقعاً اتفاق افتاده بود. حيران بودم كه آيا چيز ديگري اتفاق خواهد افتاد. اما همه آن الان براي من حس دارد، هرچيزي كه در كتابها نوشته بود اتفاق مي‌افتاد، اما در آن موقع هيچ كتابي به انگليسي ترجمه نشده بود كه به صورت جزئي شرح دهد بعد از اين نقطه چه اتفاق خواهد افتاد. من چطور خواهم دانست كه چه اتفاق خواهد افتاد.

من تمرين كردن را به بهترين وجهي كه مي‌توانستم حفظ كردم در حالي كه نمي‌دانستم چه پيش خواهد آمد.

 

كوهستان اول

 يك شب خوابي داشتم كه در آن يك سمبول با رنگ قرمز به من نشان داده شد. در يك تمرين آلكمي هم درد زيادي در استخوان دنبالچه (Coccyx) احساس كردم كه براي مدتي ادامه داشت. كمي بعد باز يكي ديگر از خواب‌هايي را داشتم كه مثل جهان فيزيكي آگاه بودم اما نمي‌دانستم كه خوابم. در اين خواب من از كوهستاني بالا مي‌رفتم كه بسيار پرصخره بود با يك قله نوك‌دار. تقريباً در ميانه راه رابولو را ملاقات كردم. او برايم سخنراني كرد و روي يك تخته نماد سه كوهستان را كشيد. وقتي بيدار شدم متوجه شدم كه اين نشانه آغاز سه كوهستان بود.

در شب ديگر همان سه مثلث روي يك صخره ظاهر شدند به معني اينكه آنها از جنس سنگ بودند، به عبارت ديگر از سنگ فيلسوفان (Philosophers Stone). براي همين به نظر مي‌رسيد كه كوهستان اول شروع شده بود. احساس عجيبي وجود نداشت، چيزي به صورت اساسي تغيير نكرده بود. اين شبيه به پيشرفت از يك مرحله به مرحله ديگر بود.

مركزي كه درس مي‌داديم احتياج به آرايش داد، براي همين چند فرش خريديم و شروع به نقاشي كرديم. در اتاق اصلي سخنراني ديوارها با كاغذ ديواري پوشيده شده بود. من شروع كردم به نقاشي روي آنها فقط براي اينكه ببينم بعد از اينكه رنگ خشك مي‌شود آيا الگوهاي كاغذ ديواري از زير آن پيدا خواهد بود يا نه. من دوباره رنگ زدم و اين را تمريني براي تمركز انتخاب كردم، براي همين روي زدن هر قلم تمركز كردم. برگشتن به آگاهي انجام كار، سخت بود اما آن را انجام دادم. الگوها از زير لايه دوم و سوم هم پيدا بودند... من تمركز خودم را حفظ كردم تا هفتمين لايه كه الگوها ديگر پيدا نبودند. من ماندن در سطح خوبي از تمركز را حفظ كردم و به هر شكست و موفقيت اهميتي ندادم.

آن شب رابولو را در خواب ديدم كه در هوا معلق شده بود. من با خودم فكر كردم پس اينجا بايد فضاي استرال باشد و به هوا پريدم و معلق شدم. بالا رفتن خودم را ادامه دادم تا از كره زمين فاصله گرفتم. احساس مي‌كردم كه مي‌توانم بالا رفتن در فضا را تا آنجا كه بخواهم ادامه بدهم.

رنگها روشن‌تر و لرزان‌تر از هر چيز ديگري كه ديده بودم به نظر مي‌آمدند. به دستهايم نگاه كردم كه مثل دست‌هاي فيزيكي به نظر مي‌رسيدند، آنها را با هم آزمايش كردم، سفت به نظر مي‌رسيدند اما اندكي احساس عجيب نسبت به آنها داشتم تقريباً لاستيكي بودند. اين يك بدن قمري، شبح‌مانند و استرال نبود. اما نمي‌دانستم اين چطور مي‌توانست چيز ديگري باشد.

به پايين نگاه كردم و يك زمين نمايشگاهي را ديدم. به نظر مي‌رسيد كه همه دنيا در اين زمين خلاصه شده بود. لذت‌هاي قانع‌كننده، زندگي‌اي كه گمراه‌كننده و غيرواقعي بود. با اين حال هر كس در آن بود. اين جايي بود كه من در آن زندگي كرده بودم.

من حيران بودم كه بعد از اين بايد چكنم، براي همين از مادر يزداني، جنبه مونث وجودم درخواست كردم كه مرا هرجا لازم باشد ببرد. در يك لحظه من به سمت زمين پرتاب شدم. نمي‌ترسيدم و اين آنقدر سريع بود كه همينكه به زمين برخورد كردم وارد آن شدم، در سطوح زيرزمين. آنجا من عيوب خودم را به شكل حيوانات خطرناكي ديدم. مي‌دانستم كه بايد همه آنها را شكست داده و از بين ببرم. من از ميان آنها گذشتم، هر چه بيشتر عميقتر وارد زمين شدم تا به منبع آنها رسيدم. چيزهاي زيادي هست كه نمي‌توانم بگويم اما اين را مي‌گويم كه منشأ آنها، شهوت است.

به بدنم بازگشتم، بعداً توانستم بعضي بخش‌ها را به هم وصل كنم. براي صعود از هر كوهستان اول بايد نزول كرد. ما وارد سختي‌هاي دنياي فيزيكي مي‌شويم و از درون نيز نزول مي‌كنيم. در نزول درباره عيوب رواني خود، ايگوها بيشتر كشف مي‌كنيم. از آنجا مي‌توانيم از كوهستان صخره‌اي بالا برويم.

با آلكمي، بدنهاي خورشيدي از جنسي مي‌سازيم كه به ما اجازه مي‌دهد تا در وجه بالاتري از بعدي باشيم كه در آن شكل مي‌گيرند و حضور پيوسته‌اي در آن فضا داشته باشيم. ما به صورت طبيعي با بدنهاي قمري متولد مي‌شويم، بدني كه بسياري از نويسندگان راجع به تجارب خارج از بدن از آن سخن مي‌گويند. آنها مي‌گويند كه دوزخ واقعي نيست چون نمي‌توانند به آنجا بروند. ما براي هر بعد يك بدن داريم، بدن فيزيكي (Physical) (سوم)، حياتي (Vital) (چهارم)، استرال (Astral) و ذهني (Mental) (پنجم)، علّي (Causal) و باديك (Buddhic) (ششم)، اتميك (Atmic) (هفتم). ما با چهار بدن قمري فيزيكي، حياتي، استرال و ذهني متولد مي‌شويم. اينها به ما اجازه مي‌دهند تا زندگي كنيم. اما براي اينكه بتوانيم بخش‌هاي برتر روحي را داشته باشيم بايد بدنهاي خورشيدي را خلق كنيم و جايگزين آنها سازيم تا كونداليني در آن اقامه شود.

كوهستان هفت راه‌اندازي (Initiation) دارد (هشتمي استراحت است). در هر راه‌اندازي ما بايد يك بدن را در يك بعد بسازيم كه با بدن فيزيكي شروع مي‌شود. وقتي به هفتم رسيديم با تكميل تشكيل بدن مي‌توانيم كونداليني را بالا ببريم. نيروي روحي كه در استخوان دنبالچه هر فرد نهفته است تا اينكه به ميان دو ابرو برسد. كساني كه مي‌گويند كونداليني به هر راه ديگري مي‌توند بالا برود كاملاً در اشتباهند.

وقتي همه بدنها خلق شدند و كونداليني در آنها صعود كرد كوهستان اول را پشت سر گذاشته‌ايم. اين مسيري است كه وقتي از "مسير" صحبت مي‌كنم به آن اشاره دارم. براي اطلاعات بيشتر كتاب دانش رمزي، خرد پنهان (Secret Knowledge, Hidden Wisdom) را مطالعه كنيد.

بدني كه در آن تجربه خروج داشتم بدن خورشيدي بود. بدون يك بدن خورشيدي امكان بررسي دوزخ زيرزميني ممكن نيست. هر چه از تماميت ايگوها براي كاوش كردن آنها جدا شويم، مجبوريم تا به فضاي ذهني برويم نه استرال، و اين به يك بدن ذهني خورشيدي  نياز دارد. من تعجب كرده بودم كه چطور مي‌توانستم اين را انجام داده باشم در حاليكه تازه كوهستان اول را شروع كرده بودم. تنها امكان اين مي‌تواند باشد كه من قبلاً اين دو بدن را خلق كرده و با آن متولد شده‌ام.

  

          

منبع: www.belzebuub.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:20  توسط whoami  |